سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

نیمه ی راه و رفتیم..............خداروشکر

سلام مامانی بسلامتی و به لطف خدا 20 هفته شدیم...... هورا انشالله باقیشم به خوبی بگذرونیم...... عزیزم دیگه بزرگ شدی. هرکی مامان و می بینه، میفهمه که شما تو دلشی. حس تکون خوردنت چقدر شیرینه. هربار که تکون میخوری سعی میکنم واست صلوات بفرستم و سوره ی توحید و بخونم. خیلی لذت میبرم از ورجه وورجه هات ولی بابایی هنوز نتونسته تکونهاتو احساس کنه. انشالله بزرگتر که شدی تکونهات محکم تر میشه و بابایی هم حست میکنه. راستی بابایی چقدر خوشحال شد واسه حرفی که دکتر سونو زده بود. الان شما تو این مرحله اید: در این زمان از بارداری، اثر انگشتان دست و پاهای کودک که منحصر به فرد هستند نمایان می شوند. در این زمان کودک شما حدود ...
7 ارديبهشت 1393

سونوی آنومالی

سلام عزیزم خوبی مامانی؟ ظهرت بخیر دیروز دقیقا 19 هفته و 4 روزت بود و مامان رفت سونو تا شما رو ببینه. از قبلش یکم استرس داشتم و آیه الکرسی میخوندم تا اینکه نوبتم شد. روی تخت هم که دراز کشیده بودم دستمو گذاشته بودم روی شکمم و واست آیه الکرسی میخوندم. موقعی که دستیاردکتر پروب و گذاشت روی شکمم کلی ذوق داشتم که الان نینیمو توی مانیتور می بینم اما هرچی تلاش میکردم به جز سر کوچولوت چیزی رو نتونستم ببینم خیلی حالم گرفت. دستیاردکتر گفت همه چیز اوکیه و مشکلی نیست و سریع رفت تا دکتر هم ببینه. دکتر هم با حوصله همه چیز رو چک کرد ولی من دوست داشتم دست و پاتو ببینم تا اومدم با خودم کلنجار برم که به دکتر بگم نشونت بده یا نه یدفعه دکتر با یه ...
4 ارديبهشت 1393

اولین تکون های شما

سلام مامانی خوبی انشالله؟ دو روز پیش رفتم پیش خانم دکتر و صدای قلب نازتو واسم گذاشت از پنجشنبه ی گذشته یه چیزایی مثل ضربه ی خفیف حس کردم. اول بی خیال شدم فکر نمیکردم شما باشید ولی از اونموقع تا الان چند بار تکرار شده و من دیگه مطمئن شدم که این پسملیه منه که داره ورجه وورجه میکنه واسه خودش خدایا صدهزارمرتبه شکرت... راستی بابایی داره فردا میره کربلا . قرار بود با هم بریم ولی خدا شمارو گذاشت تو دلم و منم صبر میکنم انشالله هروقت اومدی تو بغلم یه سفر هم سه نفری بریم پابوس آقا. قراره خاله نرگس بیاد پیشمون که تنها نباشیم. ممنونم خاله نرگس انشالله هفته ی دیگه با خاله نرگس میرم واسه سونوی آنومالی. انشالله که بتونم شما رو ...
26 فروردين 1393

اولین هدیه ی مامانی و بابایی واسه شما

سلام عزیزم همیشه دوست داشتم اولین چیزی که واست میخرم کتاب باشه. واسه همین اهواز که بودم با خاله نرگس و خاله زهرا رفتیم رشد و این کتابها رو واست گرفتیم. پنج تا کتاب بالایی مخصوص 2 سال، 3 سال تا 6 ساله هاست. هم شعر داره هم  رنگ آمیزی از اونجایی که دوست دارم شما رو دوزبانه پرورش بدم واست 5تا کتاب انگلیسی هم خریدم که سه تاش آهنگ و شعره همراه با سی دی و دوتاش هم داستانه. به شادی استفاده کنی انشالله مبارکت باشه عزیزم امیدوارم که از اولین هدیه ات خوشت اومده باشه دوست داریم در پناه حق ...
22 فروردين 1393

هفت سین 93

نوروز امسال مقارن بود با ایام فاطمیه... اینم سه تا تخم مرغ رنگی به نیت سه تامون انشالله شما هم سال دیگه کنار سفره ی هفت سین مونی ...
22 فروردين 1393

مشخص شدن جنسیت شما

سلام مامانی صبحت بخیر ببخشید که یه مدت طولانی نتونستم بیام و پست بذارم.... حسابی مشغول مهمونی و مهمونداری بودم. روز دهم عید بود که مامان جون اصرار کرد بریم سونو تا جنسیت شما رو بفهمیم دقیقا 16 هفته و یک روزم بود. با مامان جون و خاله زهرا رفتیم سونو، یکم هم معطل شدیم تا نوبتم شد. هوا بارونی بود یادش بخیر.... خانم دکتر همه چیزو چک کرد و بعد گفت که خدا به ما یه پسمل نازنازی داده خدایا شکرت... اومدیم خونه و کلی باباجون و بابامحمد و اذیت کردیم تا بالاخره جنسیت شمارو بهشون گفتیم. هرچند اکثرا بهم گفته بودن دخمل دارم و حس خودم هم دخمل بود اما خانم دکتر بهم گفت که شما 100% پسری. امیدوارم خدا کمکم کنه و بتونم یه پسر همه چ...
21 فروردين 1393

پیشاپیش سال نو مبارککککک

سلاممممم خوبی مامانی؟ خداروشکر امروز خیلی بهترم مخصوصا وقتی از خانوم دکتر شنیدم که دفع پروتئینم کمه و اصلا ربطی به وزن گیری شما نداره. خداروشکرررررر فقط واسه مامانی دعاکن که عفونتم هم خوب بشه که دیگه خیالم راحت شه. الان دارم قرص مصرف میکنم. کلسترول مامان هم یکم رفته بالا و باید بیشتر مراقب باشم. خب عزیزم سه روز دیگه بیشتر تا عید نمونده از اونجایی که انشالله قراره یک روز مونده به عید بریم پیش مامان جون اینا و اونجا نت ندارم از الان به گلم تبریک میگم. امشال اولین سالیه که یه فرشته تو دلم دارمو کنار سفره هفت سین میشینم. انشالله سال دیگه واسه سال تحویل تو بغلمی انشالله عزیزم الان شما 14 هفته و 3 روز داری... راستی چه تقارن زیبا...
26 اسفند 1392

نگرانی بابت جواب آز

سلام مامانی خوبی؟ جات خوبه؟ خوب غذا میخوری؟ آخه امروز خیلی نگران شدم .... رفتم جواب آزمو با بابایی گرفتم و دیدم توی ادرارم پروتئین دفع میکنم خیلی ناراحت شدم.... این یعنی جوجوم نمیتونه پروتئین جذب کنه، درسته؟ عفونت ادرار هم داشتم و قراره دوهفته ی دیگه که قرصهامو خوردم برم مجددا آز بدم. واسه مامانت دعا کن که حالش خوب بشه و شما اذیت نشی ..... دوست دارم عزیزم ...
24 اسفند 1392

خاطرات یک جنین

خاطرات یک جنین .... تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه! لطفا تا باز شدن کامل عکسها شکیبا باشید اظهار وجود: هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد. زندان : گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! فرق اینجا با آنجا : داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها ب...
24 اسفند 1392